درباره سایت

محسن یزدانی مؤسس و مدیر عامل مجموعه باشگاه های زنجیره ای هیربد
اولین دارنده مدال طلای جهان و عنوان پیشرفته ترین بدنساز سال 1999 جهان (IFBB) و اولین ایرانی عضو فدراسیون حرفه ای های پرورش اندام جهان (IFBB PRO)
فارغ التحصیل DBA , EMBA سخنران در حوزه موفقیت و انگیزش

بایگانی

نویسندگان

پیوندها

تصاویر برگزیده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

قدرت تشویق

دختری در شهری زندگی می کرد و با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد. روزی از روزها، قبل از امتحانات مدرسه، دوست این دختر به وی خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است. در حقیقت ، دختر می توانست برای شرکت در امتحان از همین ورقه استفاده کند. دختر کلیه پاسخ های ورقه که در دست داشت را حفظ کرد. با توجه به ضعف درسی وی گمان بر این بود که او در این امتحانات از نمره100 فقط 30 نمره خواهد گرفت. اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد. این مسئله باعث شد که دانش آموزان دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحانات تقلب کرده است. با وجود این اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی بعد از آن به بعد موفقیت های بیشتری به دست خواهد آورد. دختر نیز که هیجان زده شده بود ، شروع به گریه کرد. او از سخنان معلم بی نهایت خوشحال شده بود و دریافته بود که اگر خوب درس بخواند، افتخارات بیشتری کسب خواهد کرد. از آن به بعد، دختر برای آنکه ثابت کند تقلب نکرده است و برای اینکه معلمش را نا امید نکند، با جدیت درس می خواند و لذت درس خواندن را احساس می کرد. چند سال بعد، او در یکی از دانشگاههای معروف پکن پذیرفته شد. در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر اینگونه تغییر نمی کرد و آینده خوبی در انتظار وی نبود. اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسیر زندگی وی را متحول کرد. بعد از سال ها، دختر به مدرسه بازگشت و برای معلم خود حقیقت را فاش کرد. معلم که دیگر سالمند شده بود، گفت: « عزیزم، آن زمان می دانستم تو تقلب کرده ای. زیرا توانایی های تو را می شناختم و می دانستم که تو نمی توانی نمره98 بگیری. اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بیشتر کوشش کنی. بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم.» دختر با شنیدن این سخنان به گریه افتاد. وی می دانست که در این لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همین مساله راه زندگی وی را تغییر داده است. .........برگرفته شده از کتاب «خوب»

انگیزه

یکی از مدیران آمریکایی که مدتی برای یک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعریف کرده است که : روزی از خیابانی که چند ماشین در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم. رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد. او با جدیت و حرارتی خاص مشغول تمیز کردن یک ماشین بود. بی اختیار ایستادم. مشاهده فردی که این چنین در حفظ و تمیزی ماشین خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود. مرد جوان پس از تمیز کردن ماشین و تنظیم آیینه های بغل، راهش را گرفت و رفت چند متر آن طرفتر، در ایستگاه اتوبوس منتظر ایستاد.رفتار وی گیجم کرد. به او نزدیک شدم و پرسیدم: «مگر آن ماشینی را که تمیز کردید متعلق به شما نبود؟» نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت: «من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشین از تولیدات آن است. دلم نمی خواهد اتومبیلی را که ما ساخته ایم کثیف و نامرتب جلوه کند.» یک کارگر ژاپنی در پاسخ به «چه انگیزه ای باعث شده است که وی سالانه حدود هفتاد پیشنهاد فنی به کارخانه بدهد؟» جواب داد:« این کار به من این احساس را می دهد که شخص مفیدی هستم ، نه موجودی که جز انجام یک سلسله کارهای عادی روزمره فایده دیگری ندارد.» .........برگرفته شده از کتاب «خوب»

تغییر

هر تغییری که در خود ایجاد کنیم ، فقط جنبه موقت دارد، مگر اینکه خود را( و تنها خود ، نه کسی یا چیزی دیگر را) مسؤول ایجاد آن تغییر بدانیم. خصوصاٌ باید به این سه اصل، معتقد شویم: 1.تغییر، باید ایجاد شود 2.من باید این تغییر را ایجاد کنم 3.من می توانم تغییر را به وجود آورم آنتونی رابینز

انتقاد و تشویق

روزی«چارلز شواب» از میلیونرهای معروف تاریخ آمریکا،با سه کارگر خود که هنگام اجرای وظیفه سیگار می کشیدند، برخورد می کند.کاری که بر خلاف مقررات شرکت بود. او می توانست آن ها را توبیخ کند و بگوید:«شما که می دانید طبق مقررات نباید سیگار بکشید.» اما شواب می دانست چنین کلماتی فقط کارگران را تحقیر می کند وسبب نا رضایتی آنان می شود. او به جای زدن این حرف ها دست در جیبش کرد و سه سیگار بیرون آورد و به هریک یکی داد و گفت:«بچه ها این سیگارها را از من بگیرید ولی اگر در ساعت های کار سیگار نکشید، سپاسگذار خواهم بود.» روزی کسی از «شواب» پرسید:«شما چطور موفق شدید چنین کارگرانی سخت کوش و وفادار داشته باشید؟» و او توضیح داد:«من هرگز از کسی انتقاد نمی کنم،راه پرورش بهترین چیزهای موجود در یک شخص ، تشویق و قدر دانی است.» گزیده ای از کتاب«خوب»

نیم متر تا موفقیت

شخصی با هزار زحمت و تلاش، همه ی دارایی خود را صرف خرید معدنی طلا می کند.به امید اینکه روزی بتواند ثروتمند شود،با تمام توان و به کارگیری وسایل لازم ، شروع به حفاری می کند . روزها و هفته ها و ماه ها سپری می شود اما از طلا خبری نیست.هرچه تلاش می کند بیشتر نا امید می شود تا حدی که دیگر احساس می کند توان پرداخت هزینه ها و ادامه کار را ندارد.با نا امیدی تمام ، کار حفاری را متوقف می کند و برای رهایی از مشکلات تصمیم می گیرد معدن را به قیمت نازل بفروشد و خود را از این وضع خلاص کند. شخص دیگری حاضر می شود معدن را از او بخرد و کار نا تمام او را ادامه دهد. خریدار پس از نیم متر حفاری به طلا دست پیدا می کند و ظرف مدت کوتاهی یکی از افراد ثروتمند شهر می شود. وقتی صاحب قبلی معدن این خبر را می شنود ، از تصمیم غلط و شتاب زده خود به شدت پشیمان می شود و حکایت این نیم متر باقی مانده او را تا مرز جنون پیش می برد. از این اشتباه خود درس بزرگی می گیرد و در شغلی دیگر تمام تلاش خود را به کار می بندد و سالها بعد او هم به فردی ثروتمند و موفق تبدیل می شود که همه ی موفقیت خود را مدیون عبرت گرفتن از «نیم متر تا موفقیت »،می داند. .........بر گرفته شده از کتاب«خوب»

شاهزاده ی خوشبخت

روزی روزگاری در زمان های بسیار قدیم،در شهری دور،در بالای تپه ای بلند،مجسمه ای بود.لباس مجسمه از تکه های طلا بود و به جای چشم های آن،دو دانه زمرد بزرگ کار گذاشته بودند.روی دسته شمیرش هم یک دانه یاقوت درشت می درخشید. شبی از شب های اوایل زمستان،پرستویی که از دوستانش عقب مانده بود،خسته و مانده به ان شهر رسید.مجسمه را دید و خودش را به ان رساند تا کنار پایش بخوابد اما هنوز چشم هایش گرم نشده بود که چند قطره اب روی بال هایش چکید.پرستو به اسمان نگاه کرد ولی ابری ندید.وقتی به بالای سر خود نگاه کرد،متوجه شد که این قطره های اب،اشک های مجسمه است. پرستو بر شانه ی مجسمه نشست و گفت:تو کی هستی؟چرا گریه میکنی؟ مجسمه گفت:به من شاهزاده ی خوشبخت میگویند.بعد از مردنم مردم مجسمه مرا از طلا و جواهر ساختند و روی این تپه گذاشتند.تا وقتی زنده بودم از چیزی خبر نداشتم اما حالا از اینجا همه چیز را می بینم و از درد همه با خبر می شوم.من از دیدن گرفتاری های مردم خیلی غصه میخورم اما کاری از دستم بر نمی اید.همین حالا،ان دور ها،مادری را میبینم که در کنار بچه ی بیمار خود اشک میریزد.این زن بیچاره،با اینکه هر روز لباس میدوزد و کار میکند،ان قدر پول ندارد که برای فرزند خود دارو بخرد.توبیا و یاقوت شمشیر مرا برای او ببر.پرستو گفت:با اینکه خیلی خسته ام و فردا هم راه درازی در پیش دارم،این کار را برای تو میکنم.آنگاه پرزنان رفت و یاقوت را برای بچه ی بیمار و مادرش برد. صبح روز بعد،پرستو به مجسمه گفت:من دیگر باید به دنبال دوستانم بروم.اما شاهزاده ی خوش بخت گفت:یک شب دیگر هم پیش من بمان.پیرمردی را میبینم که نه غذا دارد و نه آتشی که خود را گرم کند.تو میتوانی زمرد یکی از چشم های مرا برای او ببری. پرستوی مهربان قبول کرد و یک شب دیگر هم پیش شاهزاده ی خوش بخت ماند اما صبح روز بعد،وقتی میخواست با شاهزاده خداحافظی کند،او باز هم التماس کرد و گفت:ای پرستوی کوچولو،فقط یک شب دیگر اینجا بمان.چشم دیگر مرا هم برای دخترکی ببر که در این دنیا هیچ کس را ندارد.او این روزها،سخت گرسنه و تنهاست. پرستو گفت:اما اگر این چشمت را هم ببخشی،کور میشوی و دیگر نمی توانی مردم شهر را ببینی.شاهزاده ی خوش بخت گفت:اما من راضی هستم؛چون جان یک انسان را نجات میدهم. پرستو زمرد را برای دخترک فقیر برد.وقتی برگشت،شاهزاده به او گفت:ای پرستوی مهربان،حالا زود باش پرواز کن و خودت را به دوستانت برسان.اما پرستو گفت:من پیش تو می مانم و از زندگی مردم این شهر برایت خبر می آورم.از سرما هم نمی ترسم؛چون کار خوبی که انجام میدهم ، دلم را گرم میکند. آن سال زمستان،پرستو در شهر می گشت و برای شاهزاده خبر می اورد.هر شب هم تکه ای از طلا های لباس مجسمه را میکند و برای مردم فقیر می برد. در یکی از روز های اخر زمستان که هوا کمی گرم شده بود، مردم در بوستان شهر گردش می کردند.ناگهان چشم یکی از آنان به پرستوی مرده ای افتاد که روی پای مجسمه ی شاهزاده ی خوش بخت افتاده بود.او نگاهی به مجسمه کرد و از تعجب فریادی کشید.مردم با شنیدن فریاد او ، دور مجسمه جمع شدند؛شاهزاده ی خوش بخت دیگر طلا و جواهری نداشت.آن وقت مردم شهر فهمیدند کمک هایی که سر تا سر زمستان به آن ها می رسید، از کجا بود. .........بر گرفته از کتاب «خوب»

با موفقیتها چانه نزنیم

در روم باستان، عده ای غیبگو با عنوان سیبیل ها جمع شدند و آینده امپراتوری روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تیبریویس عرضه كردند . امپراطور رومی پرسید :«بهایشان چقدر است؟» سیبیل ها گفتند: «یكصد سكه طلا» تیبریوس آنها را با خشم از خود راند. سیبیل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: «قیمت همان صد سكه است !» تیبریوس خندید و گفت:«چرا باید برای چیزی كه شش تا و نه تایش یك قیمت دارد بهایی بپردازم؟» سیبیل ها سه جلد دیگر را نیز سوزاندند و با سه كتاب باقی مانده برگشتند و گفتند:«قیمت هنوز همان صد سكه است .» تیبریوس با كنجكاوی تسلیم شد و تصمیم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او می توانست فقط قسمتی از آینده امپراطوریش را بخواند . مرشد می گوید: «قسمت مهمی از درس زندگی این است كه با موقعیتها چانه نزنیم!» ............بر گرفته از کتاب «خوب»

ماکسیم گورکی

ماکسیم گورکی‎ نویسنده انقلابی روسی جمله ای دارد که زیبا و هوشمندانه است: در کالسکه گذشته شما هیچ جا نمی توانید برسید! ‎مساله همین جاست. ما اگر بخواهیم همه آن چه را که داریم همیشه با خود داشته باشیم همچون کودکی هستیم که در نهایت در کالسکه بی اراده و وابسته بزرگ خواهیم شد. بزرگ شدن و موفقیت با از دست دادن است که معنا پیدا می کند. ‎شما هرگز نمی توانید لذت اقیانوس را درک کنید مگر اینکه شهامت از دست دادن آرامش ساحل را داشته باشید. ‎از این پس هر گاه چیزی (یک پشتوانه قوی، اعتبار، شهرت، شبکه ارتباطی، پول و ...) را از دست دادید، دو راه دارید: یکی اینکه تا آخر عمر حسرت از دست دادن آن را به دوش بکشید و همچنان در ذهن خود به او وابسته بمانید و یک راه دیگر این است که بگویید: متشکرم چارلز! ‎یعنی اینکه تا کنون برای موفقیت و آرامش و زندگی به تو وابسته بودم از امروز سعی می کنم مسیر دیگری پیدا کنم. بگذارید چارلزهای زندگی تان بروند. خدا بزرگ است و امکانات وسیعی در اختیار تک تک ما قرار داده

باورهای ......

در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی یک ورزشکار، از وی خواستند تا رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه‌ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او به راحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می‌رسید. اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان‌انگیز بود، چرا که آن‌ها اطلاعات غلط به وزنه‌بردار داده بودند! او در مرحله‌ی اول از عهده‌ی بلند کردن وزنه‌ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود، و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود! او با این «باور» وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می‌دانست. هر فردی خود را ارزیابی می‌کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. انسان نمی‌تواند بیش از آن چیزی شود که باور دارد است...

ترس

در زندگی نیز بیشتر مردم بجای چاره اندیشی ، به بلاهایی فکر می کنند که نمی خواهند به سرشان بیاید. اگر با ترسهای خود مبارزه کنید ، ایمان و توکل داشته باشید و نیروی تمرکز خود را تحت انضباط در آورید، اعمالتان بطور طبیعی شما رابه مسیر صحیح هدایت خواهد کرد. اکنون ترس را رها کنید و به چیزهایی توجه نمائید که واقعاٌ طالب آن هستید ولیاقت آنرا دارید. آنتونی رابینز
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic