درباره سایت

محسن یزدانی مؤسس و مدیر عامل مجموعه باشگاه های زنجیره ای هیربد
اولین دارنده مدال طلای جهان و عنوان پیشرفته ترین بدنساز سال 1999 جهان (IFBB) و اولین ایرانی عضو فدراسیون حرفه ای های پرورش اندام جهان (IFBB PRO)
فارغ التحصیل DBA , EMBA سخنران در حوزه موفقیت و انگیزش

بایگانی

نویسندگان

پیوندها

تصاویر برگزیده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

امید

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنارتنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیماردیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت. این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد. روزها و هفته ها سپری شد. یک روز صبح ... پرستاری که برای حمام کردن آنها آب آورده بود، جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند.پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق راترک کرد. آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند. در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: «شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند. » بر گرفته شده از کتاب «خوب»

انتقاد و تشویق

روزی«چارلز شواب» از میلیونرهای معروف تاریخ آمریکا،با سه کارگر خود که هنگام اجرای وظیفه سیگار می کشیدند، برخورد می کند.کاری که بر خلاف مقررات شرکت بود. او می توانست آن ها را توبیخ کند و بگوید:«شما که می دانید طبق مقررات نباید سیگار بکشید.» اما شواب می دانست چنین کلماتی فقط کارگران را تحقیر می کند وسبب نا رضایتی آنان می شود. او به جای زدن این حرف ها دست در جیبش کرد و سه سیگار بیرون آورد و به هریک یکی داد و گفت:«بچه ها این سیگارها را از من بگیرید ولی اگر در ساعت های کار سیگار نکشید، سپاسگذار خواهم بود.» روزی کسی از «شواب» پرسید:«شما چطور موفق شدید چنین کارگرانی سخت کوش و وفادار داشته باشید؟» و او توضیح داد:«من هرگز از کسی انتقاد نمی کنم،راه پرورش بهترین چیزهای موجود در یک شخص ، تشویق و قدر دانی است.» گزیده ای از کتاب«خوب»
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic