درباره سایت

محسن یزدانی مؤسس و مدیر عامل مجموعه باشگاه های زنجیره ای هیربد
اولین دارنده مدال طلای جهان و عنوان پیشرفته ترین بدنساز سال 1999 جهان (IFBB) و اولین ایرانی عضو فدراسیون حرفه ای های پرورش اندام جهان (IFBB PRO)
فارغ التحصیل DBA , EMBA سخنران در حوزه موفقیت و انگیزش

بایگانی

نویسندگان

پیوندها

تصاویر برگزیده

آمار بازدید

  • بازدید کل:

  • بازدید امروز:

  • بازدید دیروز:

  • بازدید ماه قبل:

  • بازدید این ماه:

  • تعداد مطالب:

  • نویسندگان:

دنیای مجازی

روزی با عجله و اشتهای فراوان به یک رستوران رفتم. مدتها بود می خواستم برای سیاحت از مکانهای دیدنی به سفر بروم. دررستوران محل دنجی را انتخاب کردم، چون می خواستم از این فرصت استفاده کنم تا غذایی بخورم و برای آن سفر برنامه ریزی کنم. فیله ماهی آزاد با کره، سالاد و آب پرتقال سفارش دادم. در انتهای لیست نوشته شده بود: غذای رژیمی می خورید؟ ... نه نوت بوکم را باز کردم که صدایی از پشت سر مرا متوجه خود کرد: - عمو... میشه کمی پول به من بدی؟ - فقط اونقدری که بتونم نون بخرم - نه کوچولو، پول زیادی همراهم نیست. - باشه برات می خرم صندوق پست الکترونیکی من پُر از ایمیل بود. از خواندن شعرها، پیامهای زیبا و همچنین جوک های خنده دار به کلی از خود بی خود شده بودم. صدای موسیقی یادآور روزهای خوشی بود که در لندن سپری کرده بودم. عمو .... میشه بگی کره و پنیر هم بیارن؟ آه یادم افتاد که اون کوچولو پیش من نشسته. - باشه ولی اجازه بده بعد به کارم برسم. من خیلی گرفتارم. خُب؟ غذای من رسید. غذای پسرک را سفارش دادم. گارسون پرسید که اگر او مزاحم است ، بیرونش کند. وجدانم مرا منع می کرد. گفتم نه مشکلی نیست.بذار بمونه. برایش نان و یک غذای خوش مزه بیارید. آنوقت پسرک روبروی من نشست. - عمو ... چیکار می کنی؟ - ایمیل هام رو می خونم. - ایمیل چیه؟ - پیام های الکترونیکی که مردم از طریق اینترنت می فرستن. متوجه شدم که چیزی نفهمیده. برای اینکه دوباره سئوالی نپرسد گفتم: - اون فقط یک نامه است که با اینترنت فرستاده شده - عمو ... تو اینترنت داری؟ - بله در دنیای امروز خیلی ضروریه - اینترنت چیه عمو؟ - اینترنت جائیه که با کامپیوترمیشه خیلی چیزها رو دید و شنید. اخبار،موسیقی، ملاقات با مردم، خواندن و نوشتن، رویاها، کار و یادگیری. همه این ها وجود دارن ولی در یک دنیای مجازی. - مجازی یعنی چی عمو؟ تصمیم گرفتم جوابی ساده و خالی از ابهام بدهم تا بتوانم غذایم را با آسایش بخورم. - دنیای مجازی جائیه که در اون نمیشه چیزی رو لمس کرد. ولی هر چی که دوست داریم اونجا هست. رویاهامون رو اونجا ساختیم و شکل دنیا رواونطوری که دوست داریم عوض کردیم. - چه عالی. دوستش دارم. - کوچولو فهمیدی مجازی چیه؟ - آره عمو. من توی همین دنیای مجازی زندگی می کنم. - مگه تو کامپیوتر داری؟ - مادرم تمام روز از خونه بیرونه. دیر برمی گرده و اغلب اونو نمی بینیم. - نه ولی دنیای منم مثل اونه ... مجازی. - وقتی برادر کوچیکم از گرسنگی گریه می کنه، با هم آب رو به جای سوپ می خوریم - خواهر بزرگترم هر روز میره بیرون. میگن تن فروشی میکنه اما من نمیفهمم چون وقتی برمی گرده می بینم که هنوزم هم بدن داره. - و من همیشه پیش خودم همه خانواده رو توی خونه دور هم تصور می کنم.یه عالمه غذا، یه عالمه اسباب بازی و من به مدرسه میرم تا یه روز دکتربزرگی بشم.پدرم سالهاست که زندانه...مگه مجازی همین نیست عمو؟ قبل از آنکه اشکهایم روی صفحه کلید بچکد، نوت بوکم را بستم. صبر کردم تا بچه غذایش را که حریصانه می بلعید، تمام کند. پول غذا را پرداختم. من آن روز یکی از زیباترین و خالصانه ترین لبخندهای زندگیم راهمراه با این جمله پاداش گرفتم: - ممنونم عمو، تو معلم خوبی هستی. آنجا، در آن لحظه، من بزرگترین آزمون بی خردی مجازی را گذراندم... ما هرروز را در حالی سپری می کنیم که از درک محاصره شدن وقایع بی رحم زندگی توسط حقیقت ها ، عاجزیم. .........بر گرفته شده از کتاب «خوب»

مدیریتی

اشتباه بار اول اشتباه است، بار دوم حماقت!
۱۰ درس از نوابغ:

بخش دوم:


۶. انجام ندادن تکالیف

همه ما گاهی راه میان‌بر را انتخاب کرده‌ایم. این میان‌بر میتواند به سادگی کپی کردن تکالیف‌ درسی  از روی دست دوست‌مان بوده باشد، و یا ورود بدن آمادگی به یک جلسه‌ی مهم. آدم‌های باهوش اما متوجه هستند که هرچند گاهی بخت یارشان است اما در پیش گرفتن چنین رویکردی آنها را از دستیابی به ظرفیت کامل خود بازمی‌دارد. آنها بی گدار به آب نمیزنند و درک میکنند که جایگزینی برای سخت کوشی وجود ندارد. آنها می‌دانند اگر تکالیف‌ خود را انجام ندهند هرگز چیزی یاد نمی‌گیرند و کار و کسبشان نیز به باد خواهد رفت.

۷. نقاب به چهره زدن

سعی بر اینکه کسی باشیم که دیگران از ما می‌خواهند وسوسه‌کننده است. اما هیچ یک از ما از آدمهای غیراصیل و تقلبی خوشمان نمی آید. سعی برای تبدیل شدن به کسی که نیستید عاقبت خوشی ندارد. آدم‌های باهوش هم گاهی در دام نقش بازی می افتند ام به محض اینکه برای اولین بار به‌خاطر تصنعی بودن‌، فراموش کردن متن اجرای نمایش‌ یا خارج شدن از نقش‌شان، با کارت قرمز دیگران  مواجه میشوند متوجه این موضوع خواهند شد. واقعیت اینجاست که دست ما زود برای دیگران رو خواهد شد، پس نقش بازی عملا بی فایده است. چرا که ما اگر دست از نقش بازی کردن برنداریم بزودی خواهیم فهمید که رابطه‌هایی که خراب کرده‌اند، شغل‌هایی که از دست داده‌اند و فرصت‌هایی که سوزانده‌اند به این خاطر بوده که خواسته‌اند آدمی باشند که نیستند. اما افراد هوشمند میدانند که شادی و موفقیت مستلزم اصالت وجودی و پذیرش آن است.

۸. تلاش برای راضی نگهداشتن همه

گمان میکنم که همه ما در مقاطعی مرتکب چنین اشتباهی شده باشیم. اما انسانهای باهوش خیلی سریع میفهمند که راضی کردن همه امکان پذیر نیست و تلاش برای راضی کردن همه در آخر هیچ کس را راضی نخواهد کرد. آدم‌های باهوش می‌دانند برای مؤثر بودن باید شهامت انجام انتخاب‌هایی را در خودمان پرورش دهیم که از نظرمان درست هستند و البته ممکن است رضایت همه را به دنبال نداشته باشند.

۹. نقش قربانی را بازی کردن

گزارش‌های خبری و شبکه‌های اجتماعی ما پر از داستان‌ آدمهایی است که می‌خواهند با بازی کردن در نقش قربانی اهداف‌شان را پیش ببرند.  نگاهی به شبکه های اجتماعی و انسانهایی که بی دلیل شهرتی برای خود دست و پیدا کرده اند، این مورد را تایید خواهید کرد. شاید آدم‌های باهوش شاید گهگدار در این نقش ظاهر شوند. اما به سرعت در می یابند که این اقدام فریبکارانه و تمام منافع حاصل از آن به مجرد آنکه دیگران از آن بو ببرند نقش بر آب خواهد شد. نکته‌ ای ظریف در این استراتژی وجود دارد که البته تنها افراد باهوش آن را می‌فهمند: برای ایفای نقش قربانی باید از قدرت‌ خود چشم بپوشید ، موهبتی که قیمت ندارد.

۱۰. تلاش برای تغییر دادن دیگران

تنها مسیر تغییر از راه اشتیاق و توانایی خود فرد برای تغییر عبور میکند. هرچند که تلاش برای تغییر آدمی که نمی‌خواهد تغییر کند وسوسه‌انگیز است. 
 
 بعضی از ما حتی به دنبال یافتن آدمهای مساله داری هستیم تا به خیال خود مشکلات آنها را اصلاح کنیم. آدم‌های باهوش ممکن است این اشتباه را یک بار مرتکب شوند اما پس از آن می‌فهمند قادر به تغییر هیچ کس نیستند، جز خودشان. در عوض آنها زندگی خود را حول محور انسانهای اصیل و مثبت نگر میسازند و میکوشند از آدم‌های مساله دار و کسانی که موجب افولشان میشود دوری کنند. 

 سخن پایانی:

موفقیت انسانهای با هوش هیجانی بالا  مرهون آن است که هیچ‌گاه دست از یادگیری نمیکشند. آنها  از اشتباهات‌ خود درس میگیرند، آنها از موفقیت‌هایشان می آموزند و آنها همواره خود را در جهت تعالی تغییر میدهند

دزد نمک شناس

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشكیل داده بودند. روزى باهم نشسته بودند و گپ مى زدند. در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و كار داریم و قوت لا یموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم ، بیاید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم كه تا آخر عمر برایمان بس باشد. البته دسترسى به خزانه سلطان هم كار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممكن را بررسى كردند، این كار مدتى فكر و ذكر آنها را مشغول كرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممكن را پیدا كردند و خود را به خزانه رسانیدند. خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلا جات و عتیقه جات در كوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر كرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان كرد گوهر شب چراغ است ، نزدیكش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمك است ، بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى كه رفقایش متوجه او شدند و خیال كردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او كه آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس كه تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمك گیر سلطان شدیم ، من ندانسته نمكش را چشیدم ، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است كه ما نمك كسى را بخوریم و نمكدان او را هم بشكنیم و... آنها در آن دل سكوت سهمگین شب ، بدون این كه كسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح كه شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند كه شب خبرهایى بوده است ، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را كه باز كردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق كه كردند دیدند كه دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى كرد و... بالآخره خبر به سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیك صحنه را مشاهده كرد، آنقدر این كار برایش عجیب و شگفت آور بود كه انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنكه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور كه شده باید ریشه یابى كنم و ته و توى قضیه را در آورم . در همان روز اعلام كرد: هر كس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیك او را ببینم و بشناسم . این اعلامیه سلطان به گوش سركرده دزدها رسید، دوستانش را جمع كرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است ، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى كردند، سلطان كه باور نمى كرد دوباره با تعجب پرسید: این كار تو بوده ؟ گفت : آرى . سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این كه مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى ؟ گفت : چون نمك شما را چشیدم و نمك گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ... سلطان به قدرى عاشق و شیفته كرم و بزرگوارى او شد كه گفت : حیف است جاى انسان نمك شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حكومت من كار مهمى را بر عهده بگیرى ، و حكم خزانه دارى را براى او صادر كرد. او یعقوب لیث بود و چند سالى حكمرانى كرد و سلسله صفاریان را تاءسیس نمود.

به قلم دكتر ابراهیم نژاد عزیز

سلام. داشتم. با یكی از دوستام تعطیلات رو سپری می كردم. خبری رو دیدم توی اینترنت، از آرنولد. حیفم اومد دوستانم هم ندونند. داستان اینه كه آرنولد از یك سری بچه های معلول به عنوان كسانی كه الهام بخش خودش می دونه، فیلم گذاشته. اگه اشتباه نكنم، مربوط به مسابقات معلولین و ناتوانان هست. ، یك ادم حقیر هم ( كه بعضا ما هم تو كشورمون داریم) میاد و زیر این فیلم كامنتی میزاره و می گه این افراد ناتوان أساسا هیچ جذابیتی ندارند برای رقابت و مسابقات و ... و در انتها توهینی هم می كنه. آرنولد هم میاد و كامنت می گذاره با این مضمون كه ".. من كامنت تو رو پاك نمی كنم تا درسی باشه برای دیگران و تو رو هم فعلا بلاك نمی كنم. تو قطعا فهم و شعور و مهارت و همدردیت و همه ویژگیهای مثبت انسانیت، بسیار كمتر از این افراد هست. اینو بدون. و حالا باید انتخاب كنی كه مسیرت رو عوض كنی یا یك ادم عوضی، منفی باف، حسود و یك ترول اینترنتی باشی كه هیچ چیزی به این دنیا اضافه نمی كنی و ..." اولا" دم آرنولد گرم. ( البته كه بالاخره آرنولد است دیگر..) ثانیا"، خوبه كه چهره های مشهور و سلبریتی( به تلفظ انگلیسی) ما هم یاد بگیرند. اون چهره سلبریتی محترم كه از این مردم اعتبار گرفته و پول درآورده، یاد بگیره(ورزشكار، هنرمند، خواننده، سخنران، سیاسیون و ...) ادم بزرگ های دنیا، مسئولیت اجتماعی دارند. فقط شهرت رو در پول در اوردن و فالور اینترنتی و خوش گذرونی و تبلیغ گرفتن و عكس یادگاری گرفتن، خلاصه نمی كنند. اونها پشت مردم شون هستند و با تمام وجود، مرد و مردونه حتی از این بچه های معلول دفاع می كنند. آرنولد جدیدا ترامپ رو هم به شدت به چالش كشیده. چون می دونند كه عافیت طلبی، بی تفاوتی دربرابر مشكلات و خودخواهی، راه تعالی نیست. همه با هم باید بسازیم ایران رو و زندگی رو. ولی نقش گروه های مرجع( از جمله ادم های مشهور) خیلی خیلی بیشتره. هرچه جامعه بهشون داده، باید با بهره اش، برگردونند! و الا، حتما همین مردم، اونها رو حذف خواهند كرد. این چند صد نفر آدم معروف معاصر ما، هر كدوم به اندازه چند صد هزار نفر، مسئولیت دارند به تناسب میزان معروفیت و شهرت شون. همیشه عوام، از خواص پیروی می كنند. خواص مسئولیتشون سنگینه. ارنولد كسی ست كه عرصه ورزش، سینما، سیاست و بیزنس رو با موفقیت طی كرده. شاید یكی از دلایل موفقیتش( علاوه بر كیفیت ذهنی و شخصیتیش،) این سطح بالای مسئولیت اجتماعی باشه اگر دوست داشتید، این متن رو برای دیگران، به اشتراك بگذارید. ابراهیم نژاد @drebrahimnejad

عالم بلا عمل چون درخت بی ثمر

یادگیری خوب است، اما به شرط... شیوانا از جاده‌ای می‌گذشت. مرد میانسالی او را شناخت. خودش را نزدیک او رساند و با او همسفر شد. مدتی که گذشت مرد میانسال شروع به تعریف از خودش کرد و گفت: "من چندین زبان خارجی آموخته‌ام، به علم طب و مهندسی هم مسلطم، کتاب‌های زیادی را خوانده و چند کتاب هم نوشته‌ام." شیوانا به سر و وضع ظاهری او نگاه کرد و گفت: "پس چرا با این سر و وضع ضعیف پیاده راه می‌روی؟!" مرد گفت: "من نمی‌توانم یک‌جا پابند شوم. زن و فرزند را هم رها کرده‌ام و به قصد یادگیری چیزهای جدید راهی شهرهای دور شده‌ام. به نظر من یادگیری مهم‌ترین چیز در عالم است." شیوانا تبسمی کرد و هیچ نگفت. بعد از مدتی به یک مزرعه رسیدند. وسط مزرعه مترسکی روی یک پای چوبی‌اش ایستاده بود و کلاهی به سر داشت و با ظاهری مسخره انتهای جاده را نگاه می‌کرد. شیوانا اشاره‌ای به مترسک کرد و گفت: "برای مترسکی که قرار است راه نرود همان یک پا هم اضافه است!" مرد میانسال با تعجب به مترسک نگاه کرد و گفت: "حق با شماست. مترسک پا به دردش نمی‌خورد چون از آن استفاده نمی‌‌کند. وقتی انسان از چیزی استفاده نکند داشتن یا نداشتن آن‌چیز برایش تفاوتی ایجاد نمی‌کند. درواقع انسان هرچه چیزهای بی‌فایده کمتری در اختیار داشته باشد خوشبخت‌تر است." شیوانا با لبخند گفت: "تو که همه این‌ها را می‌دانی چرا در همان شهر خودت و کنار زن و فرزندت نماندی تا علومی را که آموختی به‌کار بگیری و دردی از خودت و دیگران درمان کنی. یدک کشیدن این همه ادعا و دانش و استفاده نکردن از آن چه فایده‌ای دارد؟!" مرد میانسال ایستاد و با حیرت پرسید: "یعنی می‌گویید یادگیری خوب نیست؟!" شیوانا پاسخ داد: "یادگیری چیزی که به درد خود شخص و اطرافیانش نخورد وقت تلف کردن است! درست شبیه ساختن پاهای اضافی برای مترسک. مترسک همان یک پا هم برایش زیادی است. چون هیچ‌وقت قرار نیست راه برود!"

یادم باشه

یادم باشد... یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را یادم باشد که روز و روزگار خوش است و تنها دل ما نیست یادم باشد از چشمه،درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام...نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان یادم باشد زندگی را دوست دام یادم باشد هرگاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی قربانگاه میرود،زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد یادم باشد معجزه قاصدک ها را باور داشته باشم یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هرکس فقط به دست دل خودش باز می شود یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم یادم باشد از بچه ها می توان خیلی چیزها آموخت یادم باشد زمان بهترین استاد است یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت بر فرقم نکوبم یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم،شاید روزی دشمنم شود یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود یادم باشد قلب کسی را نشکنم یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد یادم باشد پل های پشت سرم را ویران نکنم یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست یادم باشد که آدم ها همه ارزشمنداند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات

مدیریت بر خود

(مدیریت برخورد) اندیشه های الهام بخش پرمودا بترا – وی جی بترا مترجم: مهدی قراچه داغی 1) در انجام دادن کار اشتباه ، راه درستی وجود ندارد. 2) (نه) گفتن را بیاموزید. 3) کسانی که نمی توانند گذشته را به یادآورند،محکومند که آنرا تکرار کنند. 4) اذعان به اشتباه نشانه خردمندی است. 5) اگر خردمندان خشمگین شوند، خردشان را از دست می دهند. 6) دل شیر داشته باشید، اما کاردانی روباه را فراموش نکنید. 7) وقتی روزی هشت ساعت صمیمانه کار کنید، ترفیع درجه می گیرید و رئیس می شوید تا روزی دوازده ساعت کار کنید. 8) بر پشت زین نشستن برای مرد کافی نیست، باید چگونه افتادن را هم یاد بگیرید. 9) هر کم عقلی می تواند انتقاد کند و بد و بیراه بگوید و اغلب کم عقل ها هم همین کار را می کنند. 10) یا راهی پیدا می کنم یا آن را می سازم. 11) خداوندا به من آرامشی عطا فرما تا آنچه را که نمی توانم تغییر بدهم بپذیرم ؛ به من شجاعتی مرحمت کن تا آنچه را می توانم تغییر دهم، به من درایتی بده تا تفاوت میان دو را تمیز دهم. 12) اگر هنوز آنقدر حساس هستید که شرمنده شوید،خداوند را شکر کنیدو از او بخواهید که شما را اینگونه نگهدارد. 13) "اشکال من در این بود وقتی باید کار می کردم به خواندن کتاب در باره رهبری و مدیریت ادامه دادم". 14) خردمند قبل از عمل و نادان بعد از عمل فکر می کند. 15) لذت بزرگ در زندگی انجام دادن کارهایی است که دیگران می گویند نمی توانید انجام دهید.

خشم برای خداوند بر گرفته از كتاب خوب

خشم برای خداوند در میان بنی اسرائیل عابدی بود. وی را گفتند:<<فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند>> عابد خشمگین شد،برخاست وتبر بر دوش نهاد تا آن درخت را برکند. ابلیس به صورت پیری ظاهر الصلاح،بر مسیر او مجسم شد، و گفت:<<ای عابد،برگرد و به عبادت خود مشغول باش!>> عابد گفت:<<نه بریدن درخت اولوییت دارد>> مشاجره بالا گرفت و در گیر شدند.عابد بر ابلیس غالب آمد و وی را بر زمین کوفت و بر سینه نشست.ابلیس در میان گفت: <<دست بردار تا سخنی بگویم،تو که پیامبر نیستی و خدا بر این کار تو را مامور ننموده است، به خانه برگرد،تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نهم؛ با یکی معاش کن و دیگری را انفاق نما و این بهتر و صوابتر از کندن آن درخت است>> عابد با خود گفت:<<راست می گوید،یکی از آن به صدقه دهم و آن دیگر هم به معاش صرف کنم>> و برگشت. بامداد دیگر روز، دو دینار دید و بر گرفت.روز دوم دو دینار دید و بر گرفت.روز سوم هیچ نبود. خشمگین شد و تبر بر گرفت.باز در همان نقطه ، ابلیس پیش امد و گفت:<<کجا؟>> عابد گفت:<<تا آن درخت برکنم>>؛ گفت<<دروغ است،به خدا هرگز نتوانی کند>> در جنگ آمدند و ابلیس عابد را بیفکند چون گنجشکی در دست! عابد گفت:<< دست بدار تا برگردم. اما بگو چرا بار اول بر تو پیروز آمدم و اینک، در چنگ تو حقیر شدم؟>> ابلیس گفت:<<آن وقت تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخر تو کرد،که هر کسی کار برای خدا کند،مرا بر او غلبه نباشد؛ولی اینبار برای دنیا و دینار خشمگین شدی،پس مغلوب من گشتی>>

ملا نصرالدین

ارباب و نوکر از ملا پرسیدند ارباب مهمتر است یا زارع. ملا فکری کرد و دستی به ریش خود کشید و گفت: زارع. گفتند: برای این حرف خود دلیلی هم داری؟ گفت: بلی... چون اگر زارع نباشد تا کار کند ارباب از گرسنگی خواهد مرد.

مدیریت زمان

هنگامی که به آغاز مهم‌ترین کار روز قبل از انجام هر کار دیگری عادت کردید، موفقیت شما تضمین می‌شود. برایان تریسی
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic